ساحل ،

   پر است از زباله و مآمور .

   وقتی می خواهم دریا را توصیف کنم ،

   سوار قایقی می شوم .

   و میان رویای ماهی ها ،

   پارو می زنم .

   برای توصیف درخت ،

   دور  درخت ها می چرخم .

   و روی بلندترین شاخه ،

   آواز پرنده ای را نقاشی می کنم .

   روی تیره گی آسمان ،

   رنگ آبی می پاشم .

   و کنار یک تکه  ابر سفید پنبه ای ،

   برای کلاغ ها و درناها ،

   دانه می ریزم .

   اما وقتی به تو می رسم ،

   می نشینم ،

   شاعر می شوم ،

   و  آرامش ات را اندازه می گیرم .

 

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/٢ | ٦:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : علی اریا | نظرات ()

 . . . . . . .

خیابان سوت و کور  و خلوت بود و مغازه ها تک وتوک باز بودند . این بعدازظهرهای سرد زمستانی چقدر کش می آمدند .

آنها کنار هم ایستاده بودند ،چمدان در دست ،با دستکش های چرمی ، تا سنگینی چمدان ها انگشت های شان را اذیت نکند . هوا سرد بود .

"من هیچ راه دیگه ای به نظرم نمی آد ، هیچ راهی  ."

اولی دستش را جلو برد و شال گردن دومی را تا روی بینی اش بالا کشید . شال گردن اگرچه پشمی و گرم بود اما سوز سرما موذیانه از درزهایش نفوذ می کرد و دومی را که لاغر و ضعیف بود ، خسته کرده بود و بی حوصله .

" من هیچ راه دیگه ای به نظرم نمی آد . هیچ راهی ."

اولی پا به پا کرد . چمدان سنگین بود و پر از کاغذ و نقشه .نقشه هایی که هیچ کدام به نتیجه نرسیده بودند.

مشکل همچنان باقی بود . حل نمی شد و به جواب نمی رسید و با سردترشدن هوا آنها گیج تر می شدند . با چمدان های سنگینی که انگار از سرب پر شده بود.

"پس چرا هیچ ماشینی از این طرف نمی آد . من دارم یخ می زنم ."

برای آن دو که یک جا ایستاده بودند و سرما از شال گردن های شان نفوذ می کرد، هوا بسیار سرد بود. چراغ سبز شد و ماشین ها تک وتوک از کنارشان رد شدند . با سرعت و با شیشه های بالا کشیده .

"بالاخره باید راهی باشه ، نه ؟ "

روزها و هفته ها گذشته بود و آنها هنوز برای این وضعیت راه حلی نیافته بودند . مشکل همچنان ادامه داشت و گاهی وقتها غیر قابل تحمل می شد ، مثل حالا .

اولی گفت  " دیگه نمی تونم فکر کنم . فقط دلم می خواد که یه ماشین پیدا کنیم !"

         *   *   *

ماشین آلبالویی رنگی بی صدا جلوی پای آنها ایستاد. شیشه ی دودی ماشین پایین آمد و صورت مردی چاق پیدا شد .

" ماشین می خواستین ؟" هر دو ساکت بودند انگار خشکشان زده بود . شاید زیادی سردشان بود و شاید . . .

مرد تکرار کرد " مگه شما ماشین نمی خواستین؟ لطفا سوار شین. من عجله دارم نمی تونم صبر کنم ."

 آنها سوار شدند و بلافاصله ماشین راه افتاد.

"ما آژانس نخواسته بودیم ! یعنی اصلا ماشین نخواسته بودیم."

سرعت ماشین هر لحظه بیشتر می شد مرد چاق گفت "اما من مطمینم که شما گفتید<دیگه نمی تونم فکر کنم فقط دلم می خواد که یه ماشین پیدا کنیم.> "

وبه عقب برگشت و به اولی نگاهی کرد .

آنها فکر کردند سوءتفاهمی شده اما بهتر است که چیزی به روی خودشان نیاورند . ماشین گرم بود و در صورت مرد چاق هیچ نشانه ای از بدجنسی دیده نمی شد . هر دو شال گردن هایشان را باز کردند و چمدان های سنگین را روی پاهای شان گذاشتند .

دومی به آرامی گفت " بگو که میریم میدان مرکزی ."

خودش بیشتر از اینها خسته و بی حوصله و سرمازده بود .

اولی گفت "اگر ممکنه ما میریم میدان  . . ."

مرد چاق حرفش را قطع کرد و گفت " ببخشید ، اون کاغذهای توی چمدان ها به هیچ دردی نمی خوره ! یک کاغذ کوچک و یک مداد سیاه کافیه و البته ده دقیقه فرصت ."

اولی گفت "ده دقیقه ؟!"

دومی گفت" فقط ده دقیقه ؟!"

اولی گفت " یعنی چی ؟"

مرد چاق گفت " و این ده دقیقه از همین حالا شروع میشه . فرصت کمی نیست فقط سعی کنین با کلمات ساده بنویسید و همه چیز رو بنویسید . کار من اینه که مشکل رو درست بفهمم و یه مداد سیاه و یه ورقه ی سفید کوچک  کافیه، اما فقط ده دقیقه!"

اولی شال گردن را از دور گردنش در آورد و دامنش را که جمع شده بود ، پایین کشید و انگشتش را توی سوراخ های شال گردن فرو برد . وقتی نمی توانست چیزی را بسادگی باور کند ، عصبی می شد .

مرد چاق گفت " این تنها شانس شماست . یک دقیقه از  وقتتان گذشت !"

اولی و دومی به هم نگاه کردند . دومی دلش نمی خواست به چیزی  فکر کند. توی سرش و توی گوش هایش پر بود از تمام  صداهایی که برای حل مشکل شان به زبان آورده بودند . سرش داشت می ترکید . دلش می خواست از ماشین پیاده شود ، در را محکم به هم بکوبد و خشمش را بریزد توی صورت مرد چاق.

اولی چهار تا انگشتش را فرو برده بود توی سوراخ های شال گردن و داشت شالش را از ریخت می انداخت.

با خودش گفت "حتی از یاد آوری آنچه در این روزها گذشته هم حالم به هم می خوره."

دو دقیقه گذشته بود دومی با خودش گفت "مردک دلش خوشه !"

و حواسش به خیابان نبود که اصلا معمولی بنظر نمی رسید و انگار خیابان های شهر خودشان نبود .

اولی فکر کرد " سفره ی دلم رو پیش یک آدم غریبه باز کنم که چی ؟"

سه دقیقه گذشته بود و حواس شان به سرعت ماشین نبود که هر لحظه بیشتر می شد. مرد چاق از توی آینه به آنها نگاه کرد اما چیزی نگفت. چهره اش کمی نگران بود و از چشم هایش - هر چند که ریز بود- معلوم بود که بد جنس نیست . چهار دقیقه گذشته بود .

دومی با خودش گفت "فکر کنم این مشکل دیوونه م کرده ! حتما  دیوونه شدم ."

اولی آرام و زیر لب  زمزمه کرد " آیا واقعا راهی هست ؟ " پنج دقیقه گذشته بود و دومی هم فکر کرد " چه راهی  هست ؟ آیا واقعا راهی هست ؟"

شش دقیقه گذشته بود . اولی شالش را کنار گذاشت ، سرش را به صندلی تکیه داد  چشم هایش را بست و با خود گفت "اگر واقعا راهی هست چرا چیزی بهش نگیم ؟" و به دومی نگاه کرد. دومی داشت از شک و عصبانیت می ترکید .

مرد چاق گفت" هفت دقیقه گذشت . . . هفت دقیقه  . . . این آخرین شانس شماست."

دومی با دو دستش دستگیره در را فشرد  و حواسش به چهره ی نگران مرد نبود . مرد چاق برای حرف کشیدن از آنها سعی زیادی نمی کرد . نفسش را با صدا بیرون داد و گفت " وظیقه ی من فقط همین بود که بیام . "

هشت دقیقه گذشته بود و اولی هنوز سرش به صندلی تکیه داشت و با صداهای درونش کلنجار می رفت. به شیشه های دودی ماشین نگاه می کرد و حواسش نبود که هر لحظه کمرنگ و کمرنگ تر میشد و ماشین آلبالویی که سرعتش به شکل سرسام آوری بالا بود وبه هیچ طرف نمی پیچید، که مستقیم می رفت و از همه چیز رد می شد و دیگر فقط چند ثانیه بیشتر نمانده بود . . . .

                  *   *   *

خیابان سوت وکور و خلوت بود و این بعد از ظهر های سرد زمستانی چقدر کش می آمدند. آنها کنار هم ایستاده بودند. چمدان در دست ، با دستکش های چرمی تا سنگینی چمدان ها ، انگشت های شان را اذیت نکند . هوا سرد بود .

" من هیچ راه دیگه ای به نظرم نمی آد . هیچ راهی ."




موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/۱ | ٥:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : علی اریا | نظرات ()