می خواستم فراموشت کنم

   بار اول

   باد آمد

   شیشه ی پنجره شکست

   از صرافت افتادم

   *   *   *

   یک شب دیروقت بی خواب شده بودم

   می خواستم فراموشت کنم

   از پنجره های بالایی صدای موسیقی می آمد

   کتابم را بستم

   و به تو فکر کردم

   خوابت پر از دریاها و درناها بود

   موسیقی ادامه داشت

   و تو

   روی ساحل خیال موج می شدی

   *   *   *

   یک بار هم زده بودم به کوه

   می خواستم فراموشت کنم

   زیر یک درخت بلوط

   دو روباه زیبا به من زل زده بودند

   و کوله ام پر از مهر تو بود

   *   *   *

   نمی شد

   تنها بودم

   و لابد

   نمی خواستم فراموشت کنم

  

  



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/٧/۳٠ | ٢:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : علی اریا | نظرات ()

 

   دوست من !

   سال هاست

   ما نوبتی جا عوض می کنیم

   شاید این بار تو به ملاقات من بیایی

   یادت هست ؟

   صدای بوق ها را از پشت دیوارها

   وقتی عروس رویاهایت

   روی صندلی عقب تنها نشسته بود ؟

   پیش از آن   منهم چند بار :

   1- باغ را که چراغانی می کردم . . .

   2- میان کوچه های هیاهو ممنوع الخروج می شدم . . .

   3- . . . . . . .

         *  *  *

   دوست من ! یادت هست

   با صدای تیر

   از گوش "سعید"

                    خون آمد . . .  ؟

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/٧/۱٤ | ۳:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : علی اریا | نظرات ()

   . . . . . . .

   یک روز ماه به زمین آمد

   روی تنها درخت کوچه نشست

   تمام خستگی اش را روی شاخه ها پهن کرد

   و آسوده خوابید

   . . . . . . .خوابید

   پیش از نیمروز

   لک لک تنهایی روی بلندترین شاخه

   دو کلاغ پیر در سمت چپ

   و هزار گنجشک ولوله در لابلای برگ ها بودند

   با طرحی مبهم از چند کودک

   کنار تاب شوق .

   . . . . . . .

   در انتهای روز

   پرنده ای که روی سه پایه نشسته بود ، پرید

   نقاش جعبه ی رنگ هایش را برداشت

   و بوم نیمه کاره را روی صندلی عقب جا داد

   شب بود

   آسمان تاریک

   کوچه پر از نور ماه .

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/٧/۱٠ | ۳:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : علی اریا | نظرات ()

   این کلاغ تنهایی ست ،

   دق کرده روی شاخه ی سکوت .

   بیرون تر از

   دنیای خاکستری دم کرده ،

   خلایق سیاه پوش ،

   در صفی که تا آرزوست ،

   عشق را می جویند .

   هنگامه ای ست . . .

 

   در آخرین گزارشی که از بلندگوها ،

   روی دیوارها و دهلیزها ،

   منعکس می شود :

   " - تک تیراندازهای روی پشت بام ،

   عشق را در پستوی خانه ، *

   نشانه رفته اند . "

  

 

   * وام از شاملوی بزرگ



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/٧/٧ | ۸:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : علی اریا | نظرات ()