. . . . . . .

   از کدکن تا نیشابور را

   به خاطر زنی که از کنارم رد می شد

   چهل بار پیمودم

   مسحور درخت های بادام

   و تیرهای چراغ برقی که

   قافله ای از ابریشم صدایش را

   تا ایستگاه قطار  کش می داد

   در واگن هایی که زائرین تشنه

   صورت های مات خود را

   به پنجره های فولادی اش قفل می زدند

   و صدای اذان در حوالی عطار

   تمام عطر اقاقیای باغ خیام را با خودش می برد

   بی آنکه مرا نصیبی . . .

   هنوز نمی دانستم همه ی این راه ها بی قطارند

   و سیمرغ  خیال من

   قرنهاست از پی این قافله

   می رود

   می آید

   در راهروهایی

   که  عطر زنی را تا نیشابور 

   بی آنکه مرا نصیبی . . .



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/٢/۱ | ٢:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : علی اریا | نظرات ()