. . . . . . .

   قاب را که از دیوار روبرو برداشتم

   زن

   آمد بیرون

   روی پله ها

   دستی به حریر دامن اش کشید

   کنار بیهودگی لحظه های گذشته اش نشست

   و رنگ های تیره را

   جای سایه اش گذاشت .

         *   *   *

   از میان "مردی که سایه اش لبخند داشت"

   "مرد" را بیرون کشیدم

   و تا وعده گاه قدیمی دیروزش قدم زدیم

   روی تنها نیمکت منتظر نشست

   و از پشت نرده ها به عبور آدم های بی دلیل

   لبخند زد

   هنوز چند دقیقه تا "زن" فرصت بود

   . . .

 

   در انتهای جمله

   نقطه ای گذاشت .

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/٦/۱ | ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : علی اریا | نظرات ()