. . . . . . .

   یک روز ماه به زمین آمد

   روی تنها درخت کوچه نشست

   تمام خستگی اش را روی شاخه ها پهن کرد

   و آسوده خوابید

   . . . . . . .خوابید

   پیش از نیمروز

   لک لک تنهایی روی بلندترین شاخه

   دو کلاغ پیر در سمت چپ

   و هزار گنجشک ولوله در لابلای برگ ها بودند

   با طرحی مبهم از چند کودک

   کنار تاب شوق .

   . . . . . . .

   در انتهای روز

   پرنده ای که روی سه پایه نشسته بود ، پرید

   نقاش جعبه ی رنگ هایش را برداشت

   و بوم نیمه کاره را روی صندلی عقب جا داد

   شب بود

   آسمان تاریک

   کوچه پر از نور ماه .

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/٧/۱٠ | ۳:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : علی اریا | نظرات ()