«رهایی»

اسبی که در خیال من می تازد

از روی پرچین حصارها

می جهد

و تا دشت عشق

سم می کوبد

بر زمین خشکی که

آسمان

رمقش را گرفته است

 

پرنده ای که در گلوی تو

آواز می خواند

بغض

روی زمین می پاشد

اینگونه است که

درخت ها

آغوش می گشایند

به روی درناهای غمگین ...

 


/ 0 نظر / 28 بازدید