" سفر خیالی "

 

   . . . . . . .

   از کدکن تا نیشابور را

   به خاطر زنی که از کنارم رد می شد

   چهل بار پیمودم

   مسحور درخت های بادام

   و تیرهای چراغ برقی که

   قافله ای از ابریشم صدایش را

   تا ایستگاه قطار  کش می داد

   در واگن هایی که زائرین تشنه

   صورت های مات خود را

   به پنجره های فولادی اش قفل می زدند

   و صدای اذان در حوالی عطار

   تمام عطر اقاقیای باغ خیام را با خودش می برد

   بی آنکه مرا نصیبی . . .

   هنوز نمی دانستم همه ی این راه ها بی قطارند

   و سیمرغ  خیال من

   قرنهاست از پی این قافله

   می رود

   می آید

   در راهروهایی

   که  عطر زنی را تا نیشابور 

   بی آنکه مرا نصیبی . . .

/ 4 نظر / 10 بازدید
نیره

درود بر شما... همچون دیگر چکامه هایتان حس هایی ناب و بدیع به مخاطب می بخشید.... و چه مراعات النظیرهای زیبایی: نیشابور، عطار و خیام و کدکن و .... قطار و زائرین هم فوق العاده بود....

ماه برکه

یادت هست رویاهایم رامی فروختم؟..... گفتم کاش کمی درخت بودم، چراغانی میشدم، با سیب ها،انارها، گفتی نهراسم از تبرها،تیغ ها، تیرها، آرام باشم. ماه را از لابلای شاخه هایم، تا گونه های خیس تو، _پشت پنجره_ خط کشیدم، گفتی تکرار کنم، آرام بمانم، منتظر باشم..............!؟

فرناز

این شعر تصویرهای بسیار زیبایی دارد . مثل خیلی وقتها که شعرهای تو مثل نقاشی است یا مثل یک عکس خوب . اما نمی دانم چرا به دل من نمی نشیند . باز و باز و باز می خوانمش و می بینم دوست داشتنی است اما دوستش ندارم ! عجیب نیست ؟

ماه برکه

سیمرغ ها چه گونه به گونه ی هم بوسه می زنند! کلاف در کلاف وقتی که زندگی بی شیله پیله ات افسانه تر از همه افسانه می شود، تو را سیمرغ نامیدن، بوییدن گلی ست!