" بی راهه"

   از بی راهه ای که به سمت معبد بود

   می گذاشتم

   و به باد می سپردم

   نام تو را

   از مرز شالی زارها می گذرم

   و به آب می سپارم

   واژه هایی که با یاد تو

   نقاشی کرده بودم

   می دانم در انتهای این سفر

   تو دیگربار

   چون شهزاده ای مغرور

   از لابلای شعرهایم

   ظهور می کنی

   و حواریون و کنیزان ات

   از مدایح سرگردان

   آیه ها را جدا می کنند

   و تصویرت بر گذرگاه ها

   تاب خواهد خورد

   با گیسوانی از خارها

   که سوره ها را

   به هم بافته اند

  و رنجی که از کوچه ها

   سرریز می شود

   بی آنکه هیچ مهری . . . . . . .

 

/ 2 نظر / 9 بازدید
فرناز

بی راهه ای به طرف معبد ! بی راهی که از راهی به آرامش می گذرد . "می گذاشتم " ؟ "می گذشتم " شاید هم من نفهمیده ام . این شعر برای من تداعی عجیبی داشت از یک شعر خیلی خیلی قدیمی "مصلوب " این تصویرها از معبد و آن تصویرها از صلیب .. این یکی به تنهایی تضاد عجیبی دارد که دوستش دارم . آن یکی شیرین بود و روان و بدون پیچ .

ماه برکه

از جلجتا ، با دستها و پاهای سوراخ از میخ عقوبت پناه گرفتم به تو ! که وسوسه ام کردی به بودن ، به زندگی.......! ای پدر ، ای پدر راندی ام به برهوت بی مهری ، تنهایی؟؟ در این برزخ سرگردانی ، مایوس از آخرین وسوسه.......!