" رویای بهم ریخته "

    کمی مهربانی ،

    روی رویای بهم ریخته ام  پاشیدم ،

    و از آینه بیرون آمدم .

    - " آه خدایا ،

    چه شرجی بدون پرنده ای ! "

    صبحی اینهمه کم و خلوت ،

    بدون عسل و بوسه و نگاه .

    آیا زیر این دریای تشنه ،

    قدری از آفتاب مانده ست ؟

                *   *   *

    مثل یک شکارچی ،

    نشسته ام توی قایقی که از نگاه تو می آید.

    - " کمی به سمت من پلک بزن ! "

    کاش این تونل کبود تمام می شد .

                *   *   *

    چقدر تشنه ام .

    گفتم  آب ؟

    یاد قبض های توی صندوق افتادم .

    چه وقت برای چراغانی ها قبض صادر می کنند ؟

    چقدر برای دیدن تو ، من صبورم .

    کدام دوشنبه ؟ کدام چراغانی ؟

    چه روزی ست امروز ؟

    بدون آینه ، بدون عسل و ...

                *   *   *

    چقدر شعر ننوشته ،

    رویای مرا پر کرده است .

    چه می شود اگر تو بیایی ،

                               مرا تهی کنی .

    گفتم عشق ؟

    یاد تمام سالهایی افتادم ،

    که بی تو  ساکت رفت .

                *   *   *

    ترانه ای که می ساختم ،

                                بیاد تو بود .

    قافیه ها را با موی و ابروی تو ،

                                اندازه می زدم .

    تصویر ها با عبور تو نقاشی می شد .

    من دلم دوباره هوای شلوغ کردن دارد .

    گفتم  انقلاب ؟

    یاد لبخند هایی افتادم که زیر آوار یک سینما خشکید .

    حیف ! 

    چقدر دلم می خواست ، دوباره ، بالکن کاپری ،

    بعدازظهر دوشنبه ما می بود .

    چقدر دلم می خواست ،

    قدیم تر ها هم ترا می شناختم .

    گفتم قدیم ، یاد دوست های جوان افتادم .

                *   *   *

    سینمای کنار میخانه شده " چندم آذر "

    به خیابان شما میگویند  " آزادی "

    وبرای هیچ پرنده ای  نامی نمانده ست .

    حیف !

    که گفت  پرنده ؟

    تو یاد چه افتادی ؟

    چه شد ؟ کدام شاعر نامرد ،

                             تمام شعر های گناه تو را نوشید ؟

    ومن چرا بدون عسل و بوسه و نگاه ،

    صبحی اینهمه کم و خلوت ، شرجی ، بدون پرنده ،

                                                     از آینه بیرون آمدم ؟

    رویای بهم ریخته ام کجاست ؟

                                                تیر ١٣٨۵

   

/ 20 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شهرزاد

تكه‌تكه‌ي اين روياي به هم ريخته، آزادي را فرياد مي‌زند. حسرت روزهايي كه رفته‌اند و بازنمي‌گردند. در صبحي كم و خلوت ميان يك شرجي بي‌پرنده‌اي نشسته‌اي در كنار دريايي كه تشنه مانده است و آفتابي كه حضورش را دريغ مي‌كند، مي‌روي به انتهاي بي‌انتهاي تونلي كبود... چراغاني‌هايي كه در انتظار قبض‌هاي جريمه لحظه شماري مي‌كنند، اينجا شادي و عشق و پرواز قدغن است و شعر بزرگترين جرم دنياست... و در پايان با شاعر از آينه بيرون مي‌آييم، رويايي كه در حقيقت تلخ امروز گم مي‌شود، ‌انگار در سرزمين شاعر حتي خيال و آرزوي آزادي را هم دستبند مي‌زنند. بسيار زيبا بود پاينده باشيد

پروانه

با درود فراوان شعر های شما بسیار ساده و صمیمی حرف این روزها را می زنند. شاد و تندرست باشید [گل]

بهار نارنج

سلام دوست خوبم[گل] حتی با عسل هم به کام شیرین نمی شود ... نوشته ی شما مثل همیشه آنقدر دلنشین است که اشک در چشمانم حلقه می زند. سربلند و پیروز باشید [گل]

roshan-m

با سلام من شما را لینک کردم [پلک]

لیلا

باچتر آبی ات به خيابان که آمدی حتماً بگو به ابر به باران که آمدی نم نم بيا به سمت قراری که درمن است از امتداد خيس درختان که آمدی! امروز روز خوب من و روز خوب توست با خنده روئيت بنمايان که آمدی فواره های يخ زده يکباره واشدند(1) تا خورد بر مشام زمستان که آمدی شب مانده بود و هيبتی از ناگهان تو مانند ماه تا لب ايوان که آمدی زيبايی ِرها شده در شعر های من! شعرم رسيده بود به پايان که آمدی. ...پيش از شما خلاصه بگويم ـ ادامه ام نه احتمال داشت نه امکان که آمدی ...گنجشگها ورود تو را جار می زنند آه ای بهار گمشده ...ای آنکه آمدی! فرهاد صفریان

فرشته

تو یاد چه افتادی؟ یادی که فراموش شد...[لبخند]

یادداشت خصوصی را بخوانید.

حجری

با سلام وبلاگ شما را برای اولین بار می بینم و از اشعارت هنوز یکی بیشتر نخوانده ام. ولی همین یکی سبب شده که تصمیم به خواندن همه اشعارت بگیرم و منتکش تصادفی ام که مرا به این گنجینه رهنمون گشته. نظراتم را در باره اشعارت صریح و روشن برایت خواهم نوشت. یکی پس از دیگری. موسیقی وبلاگت هم خیلی زیبا و دلنشین است. من نتوانستم برای وبلاگم دست و پا کنم. اسکریپت ها را پیدا نکردم در تنظیمات. حالا باید بروم. تا بعد زنده باشی.